تبليغاتX
خاگينه اي که هرگز شيرين نشد
خاگینه ای که هرگز شیرین نشد!/ محمد رازقی
زدم بر تابه‌اي خاگيـنــه‌اي عـاري ز شـيـريـنـي/شده‌ست اينك سرانجامش همين چيزي كه مي‌بيني
بلوغ

سيامک تکاني به خودش داد و گفت: من يادمه اين حميد قدش حسابي بلند شده بود ولي همه‌ي بار دراز شدنشو پاهاش مي کشيد. قدش يک و هشتاد بود، پاهاش يک و شصت!
دوباره صداي خنده بچه ها به آسمان رفت. حميد رو به سيامک کرد و گفت: خودتو يادت نيست؟
سيامک بادي به غبغب انداخت و جواب داد: چرا اتفاقا خيلي خوب يادمه… من اصلا معروف بودم به خوش هيکلي. فقط يه خرده دماغم پف کرده بود که

حميد پريد وسط حرفش: که ديگه پفش نخوابيد!
معين هنوز خنده اش ادامه داشت. بريده بريده و نفس نفس زنان گفت: پف؟… آخه پف… يه وجب… دو وجب… نه ديگه اندازه شيکم مهدي!
نويد ادامه داد: گفتي مهدي ياد رضا افتادم!! صداش شده بود عينهو صوراسرافيل! ولي صداي رضا عوض زنده کردن مرده‌ها، زنده‌ها رو مي‌کشت! همچين که صدا مي زد «نويد»، مو به تنم سيخ مي‌شد! تازه شما نبوديد… يه روز
رضا نگاه تندي به نويد کرد که يعني: خفه شو! بقيه‌شو نگو!
رحمان براي حمايت از رضا صدايش را بالا برد: مي دونيد چرا نويد پاش مي‌لنگه؟
معين قبل از بقيه گفت: خب معلومه توي فينال جام رمضان پاش شيکسته
.
رحمان: نه عزيز من! اين آقا نويد ما يه پاش از اون يکي پاش يه وجب کوتاه‌تر مونده بود. براي اينکه ضايع نشه اون پا بلنده رو گچ گرفت. ولي از قضاي روزگار پاي کوتاهش از پاي بلندش درازتر شد. اون پاشم که توي گچ بود همونطوري موند! به خاطر همين هم هست که هنوز شل مي‌زنه. اگه گچ نگرفته بود الآن اينجوري نبود.‌
رضا: من هي ميگم اين نويد رو چه به فينال جام رمضان… پس بگو!
صداي خنده بچه‌ها قطع نشده بود که هادي رسيد. بچه ها تا قيافه هادي را ديدند از خنده منفجر شدند. هادي پسرعموي حميد بود و سه سال از بقيه کوچکتر. يعني آغاز سن بلوغ!
هادي ماتش برده بود. نمي‌دانست که بچه ها به چه مي‌خندند. چند لحظه بعد خودش هم شروع کرد به خنديدن. رضا با حالتي تحقير‌آميز پشتش زد و گفت: تو ديگه به چي مي‌خندي؟ هادي: به جوراب تو! اين را که گفت همه سرها به طرف پاي رضا چرخيد. تلاش رضا نتوانست جلوي خنده‌ي دوباره بچه‌ها را بگيرد. همه ديدند که رضا چطور تور صورتي جوراب پاي چپش را توي شلوارش پنهان کرد! رضا به هم ريخت. سرخ شده بود و زير لب به خواهرش بد و بيراه مي‌گفت. اگر چند ثانيه‌ي ديگر خنده‌ي بچه‌ها ادامه پيدا مي‌کرد اشکش در مي‌آمد. اين‌بار نويد به دادش رسيد. بلند شد کتاب معین را که به امانت گرفته بود به او بدهد. هنوز دو قدم جلو نرفته بود که صداي قهقهه بچه‌ها به آسمان رفت. انگار ياد فينال جام رمضان افتاده بودند
!!!

این اخطار را قبل از خواندن متن بالا بخوانید
اخطار(!) : به دلیل تعدد شخصیت های این داستان از هرگونه تند خوانی و مطالعه سطحی بپرهیزید. حالا از ما گفتن بود.

| + محمد رازقی
بی سوادها هم عاشق مي‌شوند

«در اندونزي ازدواج براي بي‌سوادها ممنوع شد. گفتني است که نزديک به نيمي از اندونزيايي‌ها از کودکي علاقه‌اي به تحصيل ندارند و اين اقدام دولتمردان اندونزي در جهت افزايش سطح تحصيلات مردم این کشور مي‌باشد»
از اين خبر، نکات اجتماعي، فرهنگي، سياسي و ... زير قابل برداشت است:

1)نزديک به نيمي از اندونزيايي‌ها شباهت بسياري به غالب ايراني‌ها دارند با اين تفاوت که آن ها از کودکي بي‌خيال مي‌شوند ولي ما پس از موفقيت‌آميز بودن خواستگاري!
2) تنظيم خانواده در دانشگاه‌هاي اندونزي هم به عنوان يکي از دروس اصلي و مهم تدريس مي‌شود.
3) در اندونزي ازدواج براي بي‌سوادها ممنوع شده در صورتي‌که در ايران، باسوادها هم نمي‌توانند ازدواج کنند!
4) اندونزي يک کشور اخلاق‌محور است چون ازدواج موقت در آن رواج ندارد!
5) در اندونزي آمار بالاي ازدواج موجب نگراني مسئولان شده است (حتي شنيده‌ايم که تعداد ازدواج‌ها در اندونزي، از جمعيت اين کشور هم بيشتر است!)
6)از آنجا که اندونزي يک کشور تقريبا توسعه‌يافته است نتيجه مي‌گيريم که توسعه‌يافتگي ربطي به سواد ندارد. حالا هی برید باسواد بشید!
7) اندونزي يک کشور روشنفکر و حامی حقوق بشر است و اگر نبود، حتما سپاه پاسداران اندونزي در راس ليست سياه امريکا قرار مي‌گرفت.
8)اصولا در تمام کشورها وضعيت سواد و فوتبال با يکديگر رابطه مستقيم دارد غير از ايران که با اين همه سواد و خردجمعي... بگذريم!

| + محمد رازقی
تا ظهور حضرت یار

اعياد شعبانيه را پشت سر گذاشتيم و انصافا از شور و شوقي که در کوچه و خيابان ديديم محظوظ شديم. شب نيمه شعبان هوس مصاحبه با تعدادي از برگزار کنندگان جشن‌هاي خياباني افتاد به جانمان. الحق که وجود همه‌ي مصاحبه‌شوندگان از آن همه شور و شوق لبريز بود...

- سلام خانم. لطفا خودتون رو معرفي کنيد و هدفتون رو از اين فعاليت بفرماييد.
- سلام. من آوا مزغون‌زاده هستم و از پنج سالگي پرکاشن مي‌نوازم(!) و از هشت سالگي عضو گروه «دامبالا ديمبول» شده‌ام. هدف من و بقيه‌ي بچه‌ها از برنامه‌اي که امشب برگزار کرديم چيزي نبود جز شادي امام زمان!
- خدا قبول کنه!
- ممنون! حتما قبول مي‌کنه!
- اگر ممکنه يک مقدار در مورد گروهتون صحبت کنيد.
- بله. اين گروه کارش رو همزمان با تولد هشت سالگي من و با کاست «خوشگل! چه قشنگي» آغاز کرد. هدف ما احياي سنت حسنه‌ي دامبالاديمبول بود و به همين خاطر اسم گروهمون رو دامبالاديمبول گذاشتيم! البته ما با هفده نوازدنده، خواننده و ديگرنده(!) کارمون رو شروع کرديم که حالا با توجه به تجاربي که کسب کرديم با چهارده نفر به نيت چهارده معصوم به فعاليتمون ادامه مي‌ديم!
- مي‌شه رابطه‌ي اين برنامه رو با مناسبتي که توش قرار داريم بفرماييد
- سوال به جايي پرسيديد. بايد خدمتتون عرض کنم که ما يک شعاري داريم و از همون ابتدا هم داشتيم که مي‌گه: تنبور و تار، پرکاشن و گيتار، تا ظهور حضرت يار! و همونطور که پيداست منظور ما از «يار» امام زمانه!
- بيشتر از اين مزاحمتون نمي‌شم و التماس دعا دارم!
- به روي چشم!

- با سلام خدمت شما. لطف کنيد به عنوان معاون فرهنگي کمپاني سامسونگ، علت حضورتون رو در اين جشن بفرماييد!
- (ترجمه به فارسي) سلام عليکم! بنده وظيفه‌ي خويش دانستم که با حضور در مملکت امام زمان ارواحنا فداه و برگزاري سلسله جشن‌هاي «سامسونگ يعني او» به تکليف و وظيفه‌ي کمپاني سامسونگ جامه‌ي عمل بپوشانم.
- چه خوب! لطفا بفرماييد که در اين جشن‌ها چه برنامه‌هايي در نظر گرفته شده؟
- ابتدا بين حضار قرعه کشي برگزار مي‌شود و به 12 نفر از حاضرين تلوزيون شصت اينچ اهدا مي‌گردد. بعد از مراسم قرعه‌کشي آياتي چند از کلام‌الله مجيد توسط قاريان برتر شرکت سامسونگ تلاوت خواهد شد. سپس قرعه کشي مرحله دوم را برگزار خواهيم کرد و بعد قرعه کشي مرحله سوم و چهارم! در اين بين پيام مديرعامل کمپاني سامسونگ هم قرائت خواهد شد.
- با تشکر از شما به خاطر فرصتي که در اختيار من گذاشتيد!
- خواهش مي‌کنم. من هم از طرف مديريت کمپاني سامسونگ از شما تشکر مي‌کنم.

- سلام آقا
- سلام
- مي‌بينم که در حال توزيع سانديس بين مردم هستيد. از اين کار چه هدفي داريد؟
- راستش هدف خاصي که ندارم. من صاحب هشت تا کارخونه هستم و تا به حال به بنده خمس و زکات و ماليات تعلق نگرفته! به همين خاطر اين سانديسا رو پخش مي‌کنم تا اگر هم حسابي بوده ان‌شاءالله پاک بشه!
- خدا قوت! پيامي براي هموطناتون نداريد؟
- من کوچکتر از اين هستم که بخوام براي مردم با فرهنگ مملکتم از ماليات صحبت کنم ولي پرداخت به موقع ماليات موجب پيشرفت ايران اسلامي مي‌شه و به اقتصاد بيمار ما کمک مي‌کنه!!
- ممنون!
- خواهش مي‌کنم! ‌

| + محمد رازقی
بدون عنوان!

صدايم در نمي‌آيد. ساکت. مثل هميشه. تو مي‌خندي و دست در جيبم مي‌کني. من همچنان ساکتم. تو جيب مرا خالي مي‌بيني. پس دستت را بيرون مي‌آوري و دوباره لبخند مي‌زني. «اي کوفت!» اين را در دلم مي‌گويم. و تو همچنان موذيانه مي‌خندي. دستت را مي‌گذاري روي شانه ام و با دست ديگرت يقه‌ي کتم را بالا و پايين مي‌کني. من لب به سخن باز نمي‌کنم چون آن روي سگم خيلي سخت بالا مي‌آيد. کاش کمي شعور داشتي و از اين همه صبر من سوء استفاده نمي‌کردي. دستت را در امتداد يقه‌ام پايين مي‌بري و روي دکمه‌ي آن توقف مي‌کني. من همچنان ساکتم. تو مي‌خندي. دور و برت را برانداز مي‌کني و ناگهان دکمه‌ي کتم را باز مي‌کني و لحظه‌اي خنده‌ات به قهقهه تبديل مي‌شود. من هم هنوز ساکتم. آستر کتم را لمس مي‌کني و چشمانت برق مي‌زنند. من به تو خيره شده‌ام و منتظرم که ببينم خودت کي از رو مي‌روي. دست توي جيب بغلم مي‌کني. و از کوچکي آن لحظه‌اي خنده‌ات مي‌خشکد ولي تا چشمت به مارک کتم مي‌افتد دوباره لبانت مي‌شکفد. شلوارم نگاهت را جلب مي‌کند. دست مي‌کشي رويش و انگار اصلا متوجه نگاه غضب‌آلود من نمي‌شوي. عقب مي‌روي. در حالي که روسري‌ات را که پشت گردنت افتاده کمي جلو مي‌کشي، از دور نگاهي خريدارانه به من مي‌کني. و من همچنان ساکتم. دوباره نزديک مي‌شوي و دست مي‌گذاري روي کمربندم... چه مي‌کني؟ با تو هستم. بازش نکن! بي‌ادب بازش نکن! قباحت دارد! مي‌گويم بازش نکن. شورش را ديگر درآوردي. هرچه من هيچ نمي‌گويم نمي‌فهمي. گستاخ! بي شرم! حال چون من يک مانکن هستم تو بايد به خودت اجازه‌ي هرگونه اهانتي بدهي؟ بزنم با همين عصا اعضا و جوارحت را بکشم در دهانت؟ غلط کرده‌اي که مي‌خواهي براي پدرت هديه بخري! روز پدر يک ماه پيش بود! ببند آن دهان خبيثت را. بي[...]! با[...]! نا[...]!!!

| + محمد رازقی