
برای كردن هر كار ایمن
نیازت میشود ابزار ایمن
برای –فیالمثل- حمل فریزر
شوی محتاج وانتبار ایمن
برای امتحان رسم فنی
شود چون نان شب پرگار ایمن
اگر باشی تو شاعر مثل بنده
نخواهی گفت جز اشعار ایمن
برای ماندنت در «لوح» باید
بگیری یك عدد خودكار ایمن
اگر خواهی كه تو دلداده باشی
شوی محتاج یك دلدار ایمن
برای مخزدن كافی است گفتار
فقط گفتن ولی گفتار ایمن
شود آسوده خاطر مجرمی كه
ببیند میرود بر دار ایمن
نشو داخل به هر سوراخ، چونكه
شده اندك به دنیا غار ایمن
كسی كه بیم دارد زان مرضها
رعایت میكند رفتار ایمن
خلاصه یك سری ابزار ایمن
شود لازم برای كار ایمن!

امروز روز خوبي براي من است. من امروز بالاخره مشاركت اجتماعي كردم. امروز من و بابام و مامان و آقاباباجون و سميه و عاطفه و غلام با هم مشاركت اجتماعي كرديم. امروز من فهميدم كه مشاركت اجتماعي چقدر براي انسانها مفيد است. آقاباباجون هميشه ميگويد با يك دست بهار نميشود و ما امروز با مشاركتي كه كرديم بهار شديم. عاطفه گفت كاشكي همه آدمها در جهان مشاركت اجتماعي ميكردند براي اينكه اينطوري بيشتر بهارتر ميشد. آدمهاي جهان بايد به وسيله مشاركت اجتماعي فرد مفيدي براي جامعه باشند. آقاباباجون ميگويد آدمهايي كه براي جامعه مفيد نيستند اَخمَخ هستند. هر وقت غلام شلوارش را خيس ميكند يا عصاي آقاباباجون را از پاچه شلوار او وقتي خواب است توي شلوارش ميكند آقاباباجون به او اَخمَخ ميگويد و من از آقاباباجون ناراحت مي گردم ولي ميفهمم كه غلام آدم غيرمفيدي براي جامعه است.
امروز وقتي ما داشتيم با هم مشاركت اجتماعي ميكرديم و روي صندلي اتوبوس مثل بقيه افراد مفيد جامعه يادگاري مينوشتيم آقاباباجون يك كلمهي خندهدار جديد به آقاي سوسولي كه جلوي ما نشسته بود و اخمالو ما را ميديد و مشاركت اجتماعي نميكرد گفت. من نفهميدم معني آن كلمه بامزه چه بود ولي چون همه خنديدند من هم خنديدم ولي مادرم چادرش را كنار صورتش گرفت و آقاباباجون را دعوا كرد.
من وقتي داشتم امروز مشاركت اجتماعي مينمودم فهميدم كه يك آدم اَخمَخ و بيفرهنگ با چاقو روكش صندلي من را پاره نمودهاست. و من نتوانستم خوب مشاركت اجتماعي بنمايم. ولي بابا به من گفت: اشكال ندارد، زمان ما مشاركت اجتماعي، پاره كردن صندلي بود!
ما از اين انشا نتيجه ميگيريم كه بايد به آدمهاي سوسول و عينكي و غيرمفيد و اخمالو بخنديم و حرفهاي بامزه بزنيم تا آدمهاي مفيدي براي جامعه باشيم و اَخمَخ نباشيم و نبايد عصاي آقاباباجونمان را توي شلوارش بكنيم و غلام هم نبايد شلوارش را خيس كند و ما بايد به مشاركت اجتماعي زمان بابايمان احترام بگذاريم و نبايد فحش بد براي آنها بگذاريم.
من در اينجا انشاي خودم را به پايان مي رسانم.
پايان
صفدر جاويد صفت
كلاس چهارم گلابي
مدرسه زندهياد منوچهر گلچهره




