<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاگینه، طنزهای محمد رازقی</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 23 Nov 2009 11:03:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فيس بوك و توييتر مغز را خراب می کنند!</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;داشتم مجله­ای بسیار بسیار معتبر را ورق می­زدم که با این تیتر مواجه شدم و از آنجا که توضیحات این مجله­ی بسیار بسیار معتبر، برای چنین تیتر بسیار بسیار با اهمیتی، بسیار بسیار مفصل و بسیار بسیار مرتبط بود، سعی کردم بنشینم و خودم به یاد دوران جوانی کمی فکر کنم و مثل بچه­ی آدم به دلایل خرابی مغز پس از استعمال فیس­بوک و توییتر بیندیشم. آنچه می­خوانید حاصل ساعت­ها فشار به سلول­های خاکستری راه راه با خال­های صورتی مغزم است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک- اصولا با گذشت یکی دو ماه از آغاز فعالیت فیس بوک و توییتر، متصدیان امر فیلتریزاسیون به دلیل مخرب بودن این دست سایت­ها اقدام به فیلتریزه نمودن آنها می­کنند. همانطور که می­دانید باز کردن و دید زدن سایت­های فیلتریزه شده، مخصوصا در ساعات بوق سگ، موجب زوال مغز می­شود! و حتی می­تواند به زندگی زناشویی افراد نیز صدمات غیرقابل جبرانی وارد نماید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو- همانطور که تا کنون دیده­ایم سایت­هایی نظیر فیس­بوک و توییتر ابزارهای استکبار جهانی هستند برای براندازی نرم! پس شک نکنید که مغز را خراب می­کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سه- ارتباطات خارج از چارچوب و به تبع آن رفتارهای پرخطری که استعمال بیش از حد فیس­بوک و توییتر به دنبال دارد، اصولا خود فرد را هم خراب می­کند چه رسد به مغز او!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چهار- این تیتر می­تواند حاصل یک روز سخت کاری برای یک خبرنگار باشد. به این ترتیب که نیمه شب، آقای خبرنگار پس از گرفتن چند مصاحبه نفس­گیر با اشخاص بزرگ و معروفی همچون مهدی کروبی، فیروز کریمی و مسعود ده­نمکی و شاید هم احمد پورمخبر، می­رود خانه و می­بیند زنش مثل دیشب یک کاغذ روی یخچال چسبانده و نوشته: مرتیکه­ی بی[...]!بخوره تو سرت اون شغل مسخره­ت! میرم خونه بابام! آقای خبرنگار هم که شکمش به شکل نوستالوژیکی قار و قور می­کند درحالیکه لپ­تاپ قسطی­ش را باز می­کند و به فیس­بوکش سر می­زند تلفن را بر می­دارد و به ساندویچی سر کوچه یک ساندویچ مغز با نون اضافه و ایستک هلو سفارش می­دهد. خلاصه اینکه غرق فیس­بوک بازی می­شود و فردا ظهر که لپ­تاپش را می­بندد متوجه ساندویچ مغز کپک زده­ی روی میز می­شود و چون وقت زیادی برای رساندن یک خبر داغ به سردبیر ندارد قلم و کاغذی برمی­دارد و باقی ماجرا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در پایان لازم است به یک دلیل محکم که در حاشیه­ی این تفکر به آن دست یافته­ام نیز اشاره کنم. اینکه به دلیل تامل دیوانه­وار و افسارگسیخته درباره چرایی خرابی مغز بوسیله­ی فیس­بوک و توییتر، مغز خودم هم کم کم در حال تخریب است، آن هم این موقع شب که از ترس دیدن کابوس ارژنگ قید خواب را زده­ام و کاغذ سیاه می­کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;منتشر شده در شماره ۴۲ ستون آزاد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 11:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سبیل استاد و مزاحم</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-10/1326047/magaz%20copy.gif.jpg&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;مزاحم&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;سنگر پر بود از مگس. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت و با بی سیم گرای سنگر را به توپخانه داد. چند ثانیه بعد سنگر رفت روی هوا. حالا دیگر سنگر نداشت. مانده بود زیر آفتاب داغ. گرمای خورشید عذابش می داد. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت و با بی سیم...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;این داستانک در شماره سوم خم پاره منتشر شده بود. و  این هم یک خاطره ی کوچولو:&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;سبیل استاد&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;استاد سبیلش را زده بود. این تغییر اساسی در چهره از همان اول کلاس حواسم را پرت کرد. منتظر موقعیتی بودم تا با استاد در مورد سبیلش حرف بزنم!&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;بحث بالا گرفت. تند تند حرف می زد و &quot;استدلال&quot; می کرد. تا اینکه برای چندمین بار &quot;استدلال&quot; را &quot;استسلال&quot; تلفظ کرد! مکثی کرد و گفت: من نمی دونم چرا امروز اینقدر تپق می زنم!&lt;BR&gt;و من که انگار منتظر شنیدن این جمله بودم گفتم: استاد سبیلاتونو زدید تعادل ندارید!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 10:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خم‌پاره سه</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حدود سه چهار سال پیش و در روزگار نوجوانی، به صورت خودجوش (و البته دیرجوش!) در مسجد محل نشریه‌ای خودمانی و طنزآمیز منتشر می‌کردیم به اسم &lt;STRONG&gt;سنگ‌پا&lt;/STRONG&gt;. اوایل یک برگ آچهار بود و بعد از سه چهار شماره به قطع نیم‌جیبی تحقیر شد! بالایش هم می‌زدیم:&lt;STRONG&gt; غیر قابل تا!&lt;/STRONG&gt; اصلا علت این تغییر هم همین تا شدن نشریه بود که بدجور روی اعصابمان می‌رفت. یعنی وقتی آن برگ آچهار را که به هزار جان کندن دوهفته‌ای یا یک‌ماهی یک‌بار آماده می‌کردیم و می‌دادیم دست خلق الله و بعد بعضی از آنها پس از استعمال، لوله یا تایش می‌کردند انگار گوش ما را گرفته‌اند و لوله می‌کنند یا مثلا انگشت اشاره‌مان را در خلاف جهت معمول تا می‌زنند! می خواهم بگویم خیلی دردمان می آمد وقتی کسی سنگ پا را تا می زد! این شد که آنقدر کوچکش کردیم که کسی دلش نیاید آن بیچاره را باز هم تا بزند! و نمی دانید چقدر سرخوش می‌شدیم وقتی می دیدیم سنگ پا بدون این که جراحتی بردارد می‌رود و می‌نشیند توی جیب این و آن. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گذشت و پانزده شانزده سنگ‌پایی که منتشر کرده بودیم -با این که گاهی وقتها دل خودمان را به هم می زد- دل ‌خیلی‌ها را برد. حتی دل داوران جشنواره نشریات تجربی مساجد استان را. و این شد که زمستان 86، سنگ‌پا&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;-در قحطی نشریات به درد بخور و حتی به درد نخور!- به عنوان نشریه برتر مساجد استان قزوین به همراه یک نشریه دیگر از مسجدی دیگر به &lt;STRONG&gt;جشنواره نشریات مساجد کشور&lt;/STRONG&gt; راه یافت. و در عین ناباوری در بخش طنز و کاریکاتور شایسته &lt;STRONG&gt;تقدیر ویژه&lt;/STRONG&gt; دانسته شد!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما بعد از این اتفاق، سنگ‌پا چند هفته بیشتر دوام نیاورد و در یک عصر داغ تابستانی، جرقه‌ای که یکی از طنازان &lt;STRONG&gt;بیطرف&lt;/STRONG&gt;(!) در خرمن افکارمان زد، دل و دماغمان را برای سنگ‌پاسازی و سنگ‌پابازی گرفت. این جرقه‌ی کوچک، بعد از یکی دو هفته بالا و پایین شدن و کم و زیاد کردن تا آنجا که می‌شد پرورده شد و اجرای پروژه اش با این نام و نام خانوادگی آغاز شد:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.khompare.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;خم‌پاره، اولین و تنها نشریه طنز هنر و ادب پایداری&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.khompare.com/&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 155px; HEIGHT: 324px&quot; border=0 hspace=3 alt=&quot;&quot; align=left src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-10/1326047/khompare.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از مشخص شدن اصل و هدف خم‌پاره، چند ماهی در حال سنجیدن جوانب و عواقب امر و تامین منابع مالی و حالی قضیه بودیم تا اینکه... تا اینکه یکهو چشم باز کردیم و دیدیم خم‌پاره کار دستمان داده و افتاده‌ایم به خم‌پاره‌سازی و خم‌پاره اندازی! ابتدا قرار بود هر سه ماه خم‌پاره منفجر شود ولی بعدها فهمیدیم که در کار هر نشریه‌ای اصولا باید روی قول خودمان هم حساب نکنیم چه رسد به نویسنده و کاریکاتوریست و گرافیست! همین بدقولی‌‌ها یک‌سال تمام پرتاب خم‌پاره دوم را با وقفه روبرو کرد تا عید امسال که شماره دوم هم منفجر شد.&lt;BR&gt;و حالا هم &lt;STRONG&gt;شماره سوم خم‌پاره&lt;/STRONG&gt;...&lt;BR&gt;با لحن مجری‌های شنگول سیما (مخصوصا محمود شهریاری یا مثلا بهمن هاشمی!): این شما و این خم‌پاره سه!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;در پایان بر خود لازم &lt;STRONG&gt;نمی‌بینم&lt;/STRONG&gt; از دوستانی که &lt;STRONG&gt;همدیگر&lt;/STRONG&gt; را در این انفجار یاری کرده و می‌کنند -علی الخصوص &lt;STRONG&gt;علیرضا، مرتضی، رحیم، مجید، رسول، خودم و...&lt;/STRONG&gt; – نام ببرم و تشکری کنم! چرا که از آنها در شمارگان بیست و پنج هزار نسخه نام برده و تشکر شده است و اصولا تشکر زیادی موجب چایش (چاییدن) می‌شود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Jun 2009 19:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>ضمن عرض خسته نباشید خدمت متصدیان عزیز و خدمتگزار امر خطیر فیلتریزاسیون!&lt;BR&gt;به دلیل روشن بودن مواضعمان نسبت به اتفاقات اخیر&lt;BR&gt;سکوت می کنیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 20:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر میرباقر کروبی نژاد (2)</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;زندگی‌نامه (قسمت دوم)&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;دوران نوجوانی میر‌باقر دوران شکوفایی و بالندگی شخصیت او بود. ظلم و جور پهلوی در اوج  قرار داشت و آهنگری آسید ممد کروبی‌نژاد که پس از ربوده شدن او توسط آجان‌ها، میرباقر تنها کارگرش بود تبدیل به پایگاهی برای مبارزه با استبداد طاغوت شد. میرباقر چهارده ساله، پتک می‌کوبید و به یاد پدر اشک می‌ریخت. تا اینکه در یک بعد از ظهر پاییزی تاب نیاورد و چرمی را که آهنگران می‌پوشند بر &lt;IMG border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-7/1199566/mirbaqer3.jpg&quot;&gt;سر نیزه(1) کرد و با همان نیزه خروشان در بازار به راه افتاد و فریاد زد: «چه کسی می‌آید که آسید ممد را پیدا کنیم و به همراه او داد مظلومان را از شاه شیطان صفت...» در همین بین آسید ممد سر رسید و با لبخندی ملیح به پسر خویش گفت: «باباجان، چرا سر و صدا راه انداختی؟ همسایه‌ها خوابن خب! چرا عصبانی میشی؟ همه‌ی این مشکلات با گفتگو حل می‌شه! نمونه‌ش خود من، این مدت که نبودم رفته بودم به سرزمین روم (۲) برای تاسیس موسسه گفت‌‏وگوی تمدن‌‏ها!شعبه‌ی سیسیل!»&lt;BR&gt;این اتفاق نقطه‌ی عطفی بود در زندگی پرپیچ و خم میرباقر.  او پس از این ماجرا تبدیل به انسانی آرام و اهل مدارا و گفتگو شد. چهار سال بعد با همین گفتگوها و مذاکرات توانست به همراه دوست دیرینه‌اش، علی گردان(3)، در دانشگاه آکسفورد پذیرفته شود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1) این نیزه بعدها به «درفش باقرانی» شهرت یافت!&lt;BR&gt;2) همان سفر معروف! متوجه هستید دیگه؟&lt;BR&gt;3) علی گردان هرگز نتوانست مثل میرباقر زیرک باشد و به خاطر همین نقطه ضعف بود که... هیچی دیگه، همین!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;برنامه‌ ی هفتگی ستاد انتخاباتی دکتر میر باقر کروبی نژاد&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;شنبه ها: کنفرانس مطبوعاتی + زرشک پلو با مرغ و مخلفات&lt;BR&gt;یکشنبه ها: جلسه پرسش و پاسخ با جوانان + پیتزا پپرونی&lt;BR&gt;دوشنبه ها: دیدار با کسبه و اهالی بازار + دیزی سنگی و ترشی لیته&lt;BR&gt;سه شنبه ها: دیدار با نخبگان + ماهی سفید و خوراک اسفناج&lt;BR&gt;چهارشنبه ها: هیئت + قرمه سبزی&lt;BR&gt;پنج شنبه ها: بازدید از مناطق محروم + عدس پلو&lt;BR&gt;جمعه ها: دعای ندبه + حلیم بوقلمون حاج عبدالله و سنگک خاشخاشی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; پوستر انتخاباتی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-7/1199566/poster001.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;خبرنامه حزب&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-7/1199566/baznak001.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;از میان نامه‌ها&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;U&gt;س.ق.خ  هفت ساله از بم:&lt;/U&gt; ضمن تشکر ازحزور شما در انطخاباط و ذمن آرزوی توفیغ برای همه‌ی کسانی که برای شما پویش نمودند صوالی دارم که امیدوارم پاسخ دحید. در راستای عبور از بهران‌هایی نزیر زلذله 18 ریشتری در تهران چه راهکارهایی در نذر دارید؟&lt;BR&gt;&lt;U&gt;پاسخ دکتر میرباقر کروبی‌نژاد:&lt;/U&gt; عزیز دلم! اولا من قراره اگه انتخاب بشم ماهی صد هزار تومن به این ملت شریف بدم. خب وقتی اینا دارن اینقدر پول می گیرن دیگه باید خودشون از پس مشکلاتشون بر بیان دیگه! ثانیا این مسئله‌ای که گفتید خیلی پیش پا افتاده س و به راحتی حل میشه. کافیه به قول اون بنده خدا خونسردی خودمونو حفظ کنیم و با 125 تماس بگیریم. ثالثا اصلا مگه شما بچه ی بم نیستید؟ چرا غصه ی تهرانو می‌خورید؟&lt;BR&gt;&lt;U&gt;س.ق.خ هفت ساله از بم:&lt;/U&gt; اونش دیگه به تو مربوت نیصت [...]!&lt;BR&gt;&lt;U&gt;س.ش از تهران:&lt;BR&gt;&lt;/U&gt;او عالم و ما  چه بی‌سوادیم هنوز/  شاه است و غلام وخانه‌زادیم هنوز&lt;BR&gt;جز او به کسی رای ندادیم هنوز / ما عاشق کروبی نژادیم هنوز&lt;BR&gt;&lt;U&gt;دکتر:&lt;/U&gt; عزیز دلید شما!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با تشکر از آقا یا خانم میم.آرمن سوالات ایشان به دست دکتر رسید و پاسخ  های جناب کروبی نژاد به زودی منتشر خواهد شد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2009 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر میرباقر کروبی‌نژاد</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 133px; HEIGHT: 216px&quot; border=0 hspace=5 alt=&quot;&quot; align=right src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2007-5/1258341/mirbaqer01.jpg&quot;&gt;&lt;BR&gt;همانطور که مستحضرید انتخابات در کشور ما پیش از کوچ ماد‌ها به این سرزمین از اهمیتی زایدالوصف برخوردار بوده‌است به طوری‌که کارشناسان این مسئله را در ردیف پدیده‌هایی همچون پیتزا و کریستیانو رونالدو قرارداده‌اند. با عنایت به اهمیت موضوع، برآن شدیم تا از فضای باز سیاسی موجود در وب استفاده و اقدام به افتتاح ستاد انتخاباتی کاندیدای مورد تایید خود، جناب آقای دکتر میرباقر کروبی‌نژاد نماییم. بدیهی است تا ورچیده شدن بند و بساط انتخابات و خوابیدن سر و صدا‌ها، وبلاگ سابق خاگینه، وظیفه‌ی خطیر اطلاع‌رسانی در جهت معرفی کاندیدای مردمی، جناب دکتر میرباقر کروبی‌نژاد را بر عهده خواهد داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;اولین حامی دکتر کروبی نژاد&lt;BR&gt;محمد رازقی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;زندگی‌نامه (کودکی)&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;میرباقر کرو&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 193px; HEIGHT: 235px&quot; border=0 hspace=10 alt=&quot;&quot; vspace=5 align=left src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2007-5/1258341/mirbaqer02.jpg&quot;&gt;بی‌نژاد در 28 مرداد 1332 در الیگودرز (از توابع یزد) به دنیا آمد. آغازین روز زندگی وی لکه‌ای سیاه در تقویم تاریخ این سرزمین بود. اما او که از اعتماد به نفس سرشاری رنج می‌برد به خود گفت: « فردا یه روز دیگه‌س، من از فردا خوش‌قدم‌ترین و خوش‌بخت‌ترین آدم دنیام»!&lt;BR&gt;تنها دو روز از عمر میرباقر می‌گذشت که پدر، مادر، پدربزرگ و شش خواهر و برادرش را طی یک سانحه‌ی دلخراش هوایی از دست داد. وی این اتفاق شوم را به فال نیک گرفت و عزم خود را برای اخذ گواهینامه‌ی پایه یک هواپیما جزم نمود.&lt;BR&gt;میرباقر، تنها بازمانده‌ی خاندان کروبی‌نژاد، در عنفوان کودکی استعداد خود را در نظریه پردازی و روزنامه‌نگاری شکوفانید و مقالات بسیاری در باب مسائل مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ... نظیر مقالات «چالش‌های مردم‌سالاری در ایران»، «نفت و سیاست خارجی در دوران پهلوی» و «دولت رانتیر و جامعه مدنی» به رشته‌ی تحریر درآورد به طوری‌که بعدها، یک روزنامه تمام‌رنگی تنها با یک هدف و آن انتشار تصاویر، سخنان و یادداشت‌های وی منتشر شد!&lt;BR&gt;(ادامه دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بخشی از اهداف و برنامه‌های فرهنگی&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;- آماده‌سازی زیرساخت‌ها و گسترش &lt;STRIKE&gt;مترو &lt;/STRIKE&gt;کتاب مترو&lt;BR&gt;- ترویج فرهنگ کوبیسم و اشاعه‌ی سوررئال&lt;BR&gt;- خصوصی‌سازی صدا و سیما طبق اصل چهل و چهار قانون اساسی و تاسیس شبکه ماهواره‌ای خصوصی&lt;BR&gt;- مبارزه با فساد غیراخلاقی&lt;BR&gt;- اصلاح فرهنگی الگوی مصرف&lt;BR&gt;(ادامه دارد)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;پرسش و پاسخ&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;علاقمندان می‌توانند سوالات خود را در زمینه‌های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، هنری، ورزشی، خصوصی، عمومی و ... از طریق کامنت مطرح نموده و پاسخ سوالات خود را در اسرع وقت از زبان دکتر کروبی‌نژاد دریافت نمایند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;STRONG&gt;کانون حامیان&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;شما می‌توانید در صورت تمایل، حمایت خود را به هر نحو از کاندیداتوری دکتر میرباقر کروبی‌نژاد اعلام نموده و به کانون حامیان این کاندیدای محبوب بپیوندید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; به‌زودی: زندگی‌نامه(نوجوانی)، اهداف و برنامه‌ها، خبرنامه، پوستر‌های تبلیغاتی، متن پیام‌ها و سخنرانی‌ها و ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 08:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخموی دوست داشتنی</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=2&gt;یک طرح...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به خاطر گاو، دوست داشتنی‌ترین موجود اخموی عالَم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-9/1213077/wallpaper.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-9/1213077/noruz88.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;و یک دوبیتی...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از انسانی که یکهو می شود گاو&lt;BR&gt;بـرایــم کــل شـب را حــرف زد گاو&lt;BR&gt;نتـیـجـه ایـنـکـه &lt;FONT size=2&gt;بـی‌لبـخـنـد، بنده&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;شـوم مـاننـد ایشان یک عدد گاو!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن: &lt;BR&gt;۰- عید همه -طبق سنوات سابق- مبارک!&lt;BR&gt;۱- ضمن عذرخواهی از وبلاگ نویسان طنز پرداز و طنز پردازان وبلاگ نویس ظاهرا این حقیر در &lt;A href=&quot;http://webtanz.net/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;اولین جشنواره بین المللی(!) طنز اینترنتی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; رتبه سوم را کسب کرده ام لذا بدین وسیله (بله همین وسیله ای که می بینید!) صراحتا بی تقصیری خود را در قضیه ی مذکور و باقی قضایا اعلام می کنم!&lt;BR&gt;۲- به جون خودم طرح بالا کار خودمه. تبلیغ ایرانسل نیست!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 21:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افسوس، حیف، همین!</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-7/1315303/ehteramicopy.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;استاد منوچهر احترامی را چند باری دیده بودم. بیشتر در حلقه رندان. همیشه بود یا لا اقل سری می زد. جوانترها بیشتر دور و برش را می گرفتند. آخرین بار هم با همان لپ های گل انداخته همیشگی بعد از اختتامیه جشنواره طنز مکتوب دیدمش. همه عرض ارادت می کردند و من هم چاره ی دیگری نداشتم! هیچ وقت فرصتی برای نشستن پای صحبت هایش پیش نیامد. هرچند که مصاحبه هایش در مطبوعات و حرف های آن شبش که به دو قدم مانده به صبح آمده بود برای من یکی بسیار دلنشین بود. شاید اینکه می گویم &quot;استاد&quot; منوچهر احترامی دلیلش همین صحبت ها و نوشته ها باشد وگرنه من که هرگز توفیق نشستن سر کلاسش را نداشته ام. افسوس. حیف. همین!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه بخش هایی از شعر معروفش را حفظیم. دوباره می خوانیم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی ده شلمرود&lt;BR&gt;حسنی تک و تنها بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسنی نگو بلا بگو&lt;BR&gt;تنبل تنبلا بگو&lt;BR&gt;موی بلند روی سیاه&lt;BR&gt;ناخن دراز واه واه واه&lt;BR&gt;نه فلفلی نه قلقلی&lt;BR&gt;نه مرغ زرد کاکلی&lt;BR&gt;هیچکس باهاش رفیق نبود&lt;BR&gt;تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه&lt;BR&gt;باباش میگفت: حسنی میای بریم حموم؟&lt;BR&gt;نه نمیام نه نمیام&lt;BR&gt;سرتو می خوای اصلاح کنی؟&lt;BR&gt;نه نمی خوام نه نمی خوام&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Feb 2009 14:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اول ایمنی، بعد کار!</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#3366ff&gt;&lt;FONT color=#cc6600&gt;ضمن پوزش از ساحت جناب آقای ایمنی&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 147px; HEIGHT: 375px&quot; alt=&quot;&quot; hspace=35 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-11/1228750/eemeni2copy.gif&quot; align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;برای كردن هر كار ایمن&lt;BR&gt;نیازت می‌شود ابزار ایمن 
&lt;P&gt; برای –فی‌المثل- حمل فریزر&lt;BR&gt;شوی محتاج وانت‌بار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای امتحان رسم فنی&lt;BR&gt;شود چون نان شب پرگار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اگر باشی تو شاعر مثل بنده&lt;BR&gt;نخواهی گفت جز اشعار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای ماندنت در «لوح» باید&lt;BR&gt;بگیری یك عدد خودكار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اگر خواهی كه تو دلداده باشی&lt;BR&gt;شوی محتاج یك دلدار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; برای مخ‌زدن كافی است گفتار&lt;BR&gt;فقط گفتن ولی گفتار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شود آسوده خاطر مجرمی كه&lt;BR&gt;ببیند می‌رود بر دار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نشو داخل به هر سوراخ، چونكه&lt;BR&gt;شده اندك به دنیا غار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; كسی كه بیم دارد زان مرض‌ها&lt;BR&gt;رعایت می‌كند رفتار ایمن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; خلاصه یك سری ابزار ایمن&lt;BR&gt;شود لازم برای كار ایمن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.louh.com/content/2417/default.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;منتشر شده در لوح&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;SCRIPT type=text/javascript&gt;
        function hideMe() {
            if($(&apos;#ContentGetCommentUserControl_BodyTextBox&apos;).attr(&apos;value&apos;)!=&apos;&apos;)
            {
                $(&apos;#CommentSubmitDivision&apos;).fadeTo(&quot;slow&quot;, 0.3);
            }
         }
&lt;/SCRIPT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Dec 2008 08:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موضوع انشا: مشاركت اجتماعي</title>
<link>http://khagine.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2006-11/1228750/mosharekat.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز روز خوبي براي من است. من امروز بالاخره مشاركت اجتماعي كردم. امروز من و بابام و مامان و آقاباباجون و سميه و عاطفه و غلام با هم مشاركت اجتماعي كرديم. امروز من فهميدم كه مشاركت اجتماعي چقدر براي انسان‌ها مفيد است. آقاباباجون هميشه مي‌گويد با يك دست بهار نمي‌شود و ما امروز با مشاركتي كه كرديم بهار شديم. عاطفه گفت كاشكي همه آدم‌ها در جهان مشاركت اجتماعي مي‌كردند براي اينكه اينطوري بيشتر بهارتر مي‌شد. آدم‌هاي جهان بايد به وسيله مشاركت اجتماعي فرد مفيدي براي جامعه باشند. آقاباباجون مي‌گويد آدم‌هايي كه براي جامعه مفيد نيستند اَخمَخ هستند. هر وقت غلام شلوارش را خيس مي‌كند يا عصاي آقاباباجون را از پاچه شلوار او وقتي خواب است توي شلوارش مي‌كند آقاباباجون به او اَخمَخ مي‌گويد و من از آقاباباجون ناراحت مي گردم ولي مي‌فهمم كه غلام آدم غيرمفيدي براي جامعه است.&lt;BR&gt;امروز وقتي ما داشتيم با هم مشاركت اجتماعي مي‌كرديم و روي صندلي اتوبوس مثل بقيه افراد مفيد جامعه يادگاري مي‌نوشتيم آقاباباجون يك كلمه‌ي خنده‌دار جديد به آقاي سوسولي كه جلوي ما نشسته بود و اخمالو ما را مي‌ديد و مشاركت اجتماعي نمي‌كرد گفت. من نفهميدم معني آن كلمه بامزه چه بود ولي چون همه خنديدند من هم خنديدم ولي مادرم چادرش را كنار صورتش گرفت و آقاباباجون را دعوا كرد.&lt;BR&gt;من وقتي داشتم امروز مشاركت اجتماعي مي‌نمودم فهميدم كه يك آدم اَخمَخ و بي‌فرهنگ با چاقو روكش صندلي من را پاره نموده‌است. و من نتوانستم خوب مشاركت اجتماعي بنمايم. ولي بابا به من گفت: اشكال ندارد، زمان ما مشاركت اجتماعي، پاره كردن صندلي بود!&lt;BR&gt;ما از اين انشا نتيجه مي‌گيريم كه بايد به آدم‌هاي سوسول و عينكي و غيرمفيد و اخمالو بخنديم و حرف‌هاي بامزه بزنيم تا آدم‌هاي مفيدي براي جامعه باشيم و اَخمَخ نباشيم و نبايد عصاي آقاباباجونمان را توي شلوارش بكنيم و غلام هم نبايد شلوارش را خيس كند و ما بايد به مشاركت اجتماعي زمان بابايمان احترام بگذاريم و نبايد فحش بد براي آن‌ها بگذاريم.&lt;BR&gt;من در اينجا انشاي خودم را به پايان مي رسانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;پايان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;صفدر جاويد صفت&lt;BR&gt;كلاس چهارم گلابي&lt;BR&gt;مدرسه زنده‌ياد منوچهر گل‌چهره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://dastedovvom.blogfa.com/post-152.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc3300&gt;منتشر شده در شماره ۳۶ ستون آزاد&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://dastedovvom.blogfa.com/post-152.aspx&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Nov 2008 20:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khagine&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>khagine</dc:creator>
<guid>http://khagine.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
