آخرین سوغات مشهد!
يک هفته مشهد بودم. خوشبختانه يا متاسفانه در اين مدت تا وقت خالي گير مي آوردم مي نوشتم طوري که نوشته هاي اين يک هفته از نوشته هاي تابستانم بيشتر شد! امروز خاطرات کوتاه و خواندني سفر را مي نويسم تا وبلاگم کمي هم شبيه «وبلاگ» شود!
۱) ياد جمله اي مي افتم که در کتاب «در باب طنز» خوانده بودم. مضمون جمله اين بود: طنز زماني اتفاق مي افتد که تضاد و تناقض ظريفي رخ دهد.
دوباره به اتوبوس مدل 1950 (!) نگاه مي کنم و روي شيشه اش را مي خوانم: «اردوي زيارتي دانشکده دامپزشکي دانشگاه تهران» و کمي آنطرف تر اتوبوس «ولوو» سفيدي که رويش نوشته: «اردوي سياحتي-زيارتي دانشکده مديريت دانشگاه آزاد واحد سيرجان»... و چه تناقض ظريفي!
۲) در و ديوار پر است از کاغذهايي که اقلام موجود در مغازه را تبليغ مي کنند. زعفران، زرشک پفکي، جيلي بيلي، نبات، سوهان قم(!) و ... و حتي کفن! اما اين يکي واقعا نوبر است: کفن زعفراني! ... چه بگويم؟!!!
۳) پسرک يکهو مي افتد روي پايت و کفشت را واکس مي زند. کاري ندارد که کفش پوشيده اي يا دمپايي يا گيوه! کار خودش را مي کند. چند لحظه بعد مي افتد روي پاي يک عصا به دست. پاي طرف شکسته و گچ گرفته! تا به خودش بجنبد پسرک گچ پايش را سياه مي کند! ناخودآگاه لبخندي مي زنم ولي چه تلخ!
۴) روي صورت يک مانکن مقوايي چسبانده و رويش با خط درشت نوشته: چادر ملي عربي دانشجويي! اول به نظرم مي رسد که شايد سه جور چادر متفاوت است ولي وقتي از فروشنده مي خواهم چادر دانشجويي را نشانم بدهد با دست به همان مانکن اشاره مي کند و طوری نگاهم می کند که یعنی «مگه سواد نداری؟!»
فعلا همين بس!