يك ساعت مفرح با ماهواره
کنترل تلوزیون را دستت گرفته ای و با بی حوصلگی کانال ها را می چرخانی. بعضی ها را سریع عوض می کنی (لابد می خواهی کسی یهو سر نرسد و ...) وبعضی ها را هم با مکث بیشتر. انگار منتظری یک چیز دندان گیر پخش کند. ولی خبری نیست. ادامه می دهی. کم مانده بی خیال تلوزیون شوی که یک آهنگ دامبالا دیمبول به اضافه ی یک سری خانم ورزشکار(!) توجهت را جلب می کند. از بیکاری که بهتر است! نگاه می کنی...
وقتی برنامه ی حرکات موزون و ورزش صبحگاهی -که معلوم نیست چرا ساعت هشت و نیم شب پخش می شود- به آخر می رسد، یک خانم تیتیش با یقه ی هشت ظاهر می شود. انگار اسمش سوزی است.
سوزی: برنامه مون شروع شد دوباره. سلام می کنم به همه ی ایرونیای عزیز. امروز دو تا مهمون مهربون داریم که من خیلی دوستشون دارم یکی آقای دکتر ساقطی که از دوستای مهربون دوران دبیرستانمه،ایشون دکترای ادبیات دری دارند. این طرف هم آقای پروفسور شوتیانی، فوق تخصص کمر به بالا و پروفسورای تغذیه ی دام! خب دوستای مهربونم! برنامه ی امروزمون درباره ی چین و چروک های روی پوسته که شما خیلی تقاضا کرده بودین. به همین خاطر از آقای دکتر ساقطی می خوام که حرف بزنه!
دکتر ساقطی: منم سلام! در سال های اخیر یعنی حدود قرن دوم هجری، خاقانی یه شعری داره که میگه «چه خوش گفت فردوسی پاکزاد/که لعنت برآن چین و این آکنه باد!» البته فردوسی -علیه الرحمه- چند سال بعد یعنی در قرن یازده این مساله رو تکذیب می کنه و میگه «کجا من جفنگی چنین گفته ام؟/ کجا لعن بر مُلک چین گفته ام؟»
پروفسور شوتیانی [به صورت پابرهنه]: البته در سندروم حادی که همین الآن پیش اومد نقش غدد فوق کلیوی رو نباید نادیده گرفت!
سوزی: عزیزی پشت خط هستند، بفرمایید لطفا
پشت خط: من عزیزی نیستم، فامیلم زمانیه!
دکتر ساقطی: هه هه هه!
پشت تلفن: زهر مار! مرتیکه ی الاغ!!
دکتر ساقطی: خفه شو! سقط شده!!!
سوزی: ببخشید عزیزم! منظورم فامیلی ت نبود، سوالتو بپرس
پشت خط: من از دیشب دچار هپاتیت شدم، چیکار کنم؟
شوتیانی: ?a,b,c ... کدومش؟
پشت خط: اینشو از طرف نپرسیدم! می خواید شماره بدم خودتون بپرسید ازش!!!
سوزی: نه عزیزم، باهات خدا حافظی می کنم، بعد از آگهی، دکتر حتما جوابتو میده
آگهی شروع می شود. یک ضعیفه در حال خرامیدن است و حواسش به هیچ جا نیست، ناگهان یک ماشین مدل بالا کنار پایش ترمز می کند. ضعیفه از خدا خواسته سوار می شود. تبلیغ ماشین بود؟ یا کفش؟ یا... نه خیر انگار تبلیغ روغن ترمز است!!!
یک آگهی هم در مورد تاریخ برگزاری کنسرت مشترک سکینه و اسماعیل در دوبی و اینکه بلیط برای زیر 23 سال نیم بها است، پخش می شود و دوباره سوزی می آید
سوزی خودش را می زند به نفهمی. پا روی پا انداخته و با ساقطی صحبت می کند: آره دنی جون! پریشب رفته بودم رستوران چینیا، یه گارسونه بود عین خودت، خوشگل و خوش تیپ!... هیچی دیگه زنش شدم!!!
یکهو خودش را جمع و جور می کند. انگار حواسش نبوده که روی آنتن است: اِوا... اصلا حواسم نبود که روی آنتنم! باید بگم خدمتتون که به خاطر پخش سریال «کتی پا کوتاه» برنامه رو باید تموم کنیم. ببخشید سرتونو درد آوردیم. بای!
دامبالا دیمبول و ورزش صبحگاهی شروع می شود. کلی خندیده ای. ساعت نزدیک ده شده. می زنی شبکه ی سه. منتظر می مانی تا نود شروع شود...