داشتم مجله­ای بسیار بسیار معتبر را ورق می­زدم که با این تیتر مواجه شدم و از آنجا که توضیحات این مجله­ی بسیار بسیار معتبر، برای چنین تیتر بسیار بسیار با اهمیتی، بسیار بسیار مفصل و بسیار بسیار مرتبط بود، سعی کردم بنشینم و خودم به یاد دوران جوانی کمی فکر کنم و مثل بچه­ی آدم به دلایل خرابی مغز پس از استعمال فیس­بوک و توییتر بیندیشم. آنچه می­خوانید حاصل ساعت­ها فشار به سلول­های خاکستری راه راه با خال­های صورتی مغزم است!

یک- اصولا با گذشت یکی دو ماه از آغاز فعالیت فیس بوک و توییتر، متصدیان امر فیلتریزاسیون به دلیل مخرب بودن این دست سایت­ها اقدام به فیلتریزه نمودن آنها می­کنند. همانطور که می­دانید باز کردن و دید زدن سایت­های فیلتریزه شده، مخصوصا در ساعات بوق سگ، موجب زوال مغز می­شود! و حتی می­تواند به زندگی زناشویی افراد نیز صدمات غیرقابل جبرانی وارد نماید!

دو- همانطور که تا کنون دیده­ایم سایت­هایی نظیر فیس­بوک و توییتر ابزارهای استکبار جهانی هستند برای براندازی نرم! پس شک نکنید که مغز را خراب می­کنند!

سه- ارتباطات خارج از چارچوب و به تبع آن رفتارهای پرخطری که استعمال بیش از حد فیس­بوک و توییتر به دنبال دارد، اصولا خود فرد را هم خراب می­کند چه رسد به مغز او!

چهار- این تیتر می­تواند حاصل یک روز سخت کاری برای یک خبرنگار باشد. به این ترتیب که نیمه شب، آقای خبرنگار پس از گرفتن چند مصاحبه نفس­گیر با اشخاص بزرگ و معروفی همچون مهدی کروبی، فیروز کریمی و مسعود ده­نمکی و شاید هم احمد پورمخبر، می­رود خانه و می­بیند زنش مثل دیشب یک کاغذ روی یخچال چسبانده و نوشته: مرتیکه­ی بی[...]!بخوره تو سرت اون شغل مسخره­ت! میرم خونه بابام! آقای خبرنگار هم که شکمش به شکل نوستالوژیکی قار و قور می­کند درحالیکه لپ­تاپ قسطی­ش را باز می­کند و به فیس­بوکش سر می­زند تلفن را بر می­دارد و به ساندویچی سر کوچه یک ساندویچ مغز با نون اضافه و ایستک هلو سفارش می­دهد. خلاصه اینکه غرق فیس­بوک بازی می­شود و فردا ظهر که لپ­تاپش را می­بندد متوجه ساندویچ مغز کپک زده­ی روی میز می­شود و چون وقت زیادی برای رساندن یک خبر داغ به سردبیر ندارد قلم و کاغذی برمی­دارد و باقی ماجرا!

در پایان لازم است به یک دلیل محکم که در حاشیه­ی این تفکر به آن دست یافته­ام نیز اشاره کنم. اینکه به دلیل تامل دیوانه­وار و افسارگسیخته درباره چرایی خرابی مغز بوسیله­ی فیس­بوک و توییتر، مغز خودم هم کم کم در حال تخریب است، آن هم این موقع شب که از ترس دیدن کابوس ارژنگ قید خواب را زده­ام و کاغذ سیاه می­کنم!

منتشر شده در شماره ۴۲ ستون آزاد