مزاحم
سنگر پر بود از مگس. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت بیرون و با بی­سیم گرای سنگر را به توپخانه داد. چند ثانیه بعد سنگر رفت روی هوا. حالا دیگر سنگر نداشت. مانده بود زیر آفتاب داغ. گرمای خورشید عذابش می­داد. دیگر تحمل نداشت.عصبانی شد. رفت و با بی­سیم ...

قیرگونی
قاسم، پدر را که با آن سر و وضع دید متعجب گفت: سلام آقا جون... اینا... اینا چیه؟ چه جوری آوردیشون؟
پیرمرد گونی‌ها و سطل قیر را زمین گذاشت و ذوق‌زده قاسم را در آغوش گرفت.
***
قاسم یک ماه پیش در نامه‌اش نوشته بود: باران دلتنگی شما هرروز بیشتر می‌بارد و سقف سنگر دلم چکه می‌کند. کاش این باران زودتر بند بیاید...

جای خالی
اهواز گرم‌تر از همیشه بود. پیرمرد رفت و نشست گوشه‌ی حیاط بزرگ ولی سوت و کور خانه و زل زد به حوض بزرگ و عمیق وسط حیاط. غصه‌اش گرفته بود که چطور تنهایی باید آب حوض را بکشد و پای درخت‌ها بریزد. یاد محمد حسن افتاد. قبل از اعزام همیشه او آب حوض را می‌کشید. در رویای محمدحسن بود که یک خمپاره‌ی جمع و جور خورد وسط حیاط.
***
سر و صدا که خوابید و چشم که باز کرد، از دیدن منظره‌ی مقابلش لبخندی زد و رفت داخل. نه آبی مانده بود و نه حوضی! درخت‌ها هم حسابی خیس شده بودند!

 این سه داستانک که پیش از این در نشریه خم پاره منتشر شده بودند٬ مهرماه امسال در جشنواره لبخند خاکی برگزیده شدند.