سه داستانک
مزاحم
سنگر پر بود از مگس. دیگر تحمل نداشت. عصبانی شد. رفت بیرون و با بیسیم گرای سنگر را به توپخانه داد. چند ثانیه بعد سنگر رفت روی هوا. حالا دیگر سنگر نداشت. مانده بود زیر آفتاب داغ. گرمای خورشید عذابش میداد. دیگر تحمل نداشت.عصبانی شد. رفت و با بیسیم ...
قیرگونی
قاسم، پدر را که با آن سر و وضع دید متعجب گفت: سلام آقا جون... اینا... اینا چیه؟ چه جوری آوردیشون؟
پیرمرد گونیها و سطل قیر را زمین گذاشت و ذوقزده قاسم را در آغوش گرفت.
***
قاسم یک ماه پیش در نامهاش نوشته بود: باران دلتنگی شما هرروز بیشتر میبارد و سقف سنگر دلم چکه میکند. کاش این باران زودتر بند بیاید...
جای خالی
اهواز گرمتر از همیشه بود. پیرمرد رفت و نشست گوشهی حیاط بزرگ ولی سوت و کور خانه و زل زد به حوض بزرگ و عمیق وسط حیاط. غصهاش گرفته بود که چطور تنهایی باید آب حوض را بکشد و پای درختها بریزد. یاد محمد حسن افتاد. قبل از اعزام همیشه او آب حوض را میکشید. در رویای محمدحسن بود که یک خمپارهی جمع و جور خورد وسط حیاط.
***
سر و صدا که خوابید و چشم که باز کرد، از دیدن منظرهی مقابلش لبخندی زد و رفت داخل. نه آبی مانده بود و نه حوضی! درختها هم حسابی خیس شده بودند!
این سه داستانک که پیش از این در نشریه خم پاره منتشر شده بودند٬ مهرماه امسال در جشنواره لبخند خاکی برگزیده شدند.